با تو احساس آرامش میکنم ، پس مرا هرگز رها مكن
آري با تو هستم اي تنهايي...
خدايا اگر عشق وسيله ايست تا مرا از خود جدا سازد
از تو ميخواهم كه هرگز به سراغ من نيايد
مگر عشق خودت كه مرا هر لحظه به خود نزديكتر ميكند.
.:تنها:.
باز هم قلبی به پایم افتاد
باز هم چشمی به رویم خیره شد
باز هم در گیرودار یک نبرد
عشق من بر قلب سردی چیره شد
باز هم ازچشمه لبهای من
تشنه ای سیراب شد سیراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروی در خواب شد در خواب شد
بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز
خود نمی دانم چه می جویم در او
عاشقی دیوانه می خواهم که زود
بگذرد از جاه و مال وآبرو
(فروغ فرخزاد) (تنها)وقتی که شعله های ظلم غنچه لبهای تورا سوزاند:
چشمان سرد من درهای کور و فرو بسته شبستان عتیق درد بود .
باید می گذاشتند خاکستر فریادمان را بر همه جا بپاشیم.
باید می گذاشتند غنچه های قلبمان را بر شاخه درخت عشقی بزرگ تر بشکوفاییم.
باید می گذاشتند سرمای اندوه من آتش سوزان لبان تو را فرونشاندتا چشمان شعله وار تو قندیل شبستان مرا بر افروزد.
اما: ظلم مشتعل غنچه لبان تو را سوزاندوچشمان سرد من درهای کور وفروبسته عتیق درد باقی ماند.
افسوس ...
( تنها )
به پیش روی من تا چشم یاری میکند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
غمم دریا دلم تنهاست.
.:< تنها >:.
سال نو همتون مبارک
گرچه فکر کنم یکم دیره واسه تبریک گفتن
چون یه چند وقتی سرم شلوغ بود نتونستم آپ کنم به هر حال شرمنده
امیدوارم سال ۸۶ سال آرزوهاتون باشه. دوستتون دارم.
.:<تنها>:.
و من در پرتوخیال خود.به یاد خاطراتت اشک خواهم ریخت
و در عمق افق فریاد خواهم زد
که ای عاشق ترین عاشق
سکوت سنگفرش یادرا بشکن وروزی را بیاد آور
که در تکرار معصوم نفسهایت نیازی گرم میجمشید
نمی گویم فراموشم مکن
مرا یکدم بیاد آور
اسیری را که میدانی نخواهی رفت از یادش
به یادت هست میگفتی که من بی تو فراموشم
به یادت هست میگفتی که در هر لحظه صدایت هست در گوشم
کنون آن رئز ها رفته.تو هم رفتیو اینک من شدم تنها
اسیر دردها.غمها.تمام لحظه ها.روزها.شبها
شکسته در گلو بغضم.به یادت اشک میریزم.چرارفتی زآغوشم.چرا کردی فراموشم
چرا از یاد بردی آن همه میثاق دیرین را
چرا از یاد بردی آن همه پیمان دیرین را
(تنها)
سراب محکوم به پوچی استو کوه محکوم به سکوت قاصدک محکوم به اوارگی و شمع محکوم به اشک ریختن پروانه محکوم به سوختن.
من به چی محکوم شدم به چیزی که به ظاهر همه آن را دوست دارند اما اگر با صداقت باشد خیلی تلخ می شود مخصوصا" اگر کسی که دستش داری حتی فکرشم نکنه.
می خوام واسه خودم بنویسم منی که همیشه به عشق خندیدم و یا به قولی از اون فرار کردم اما عاقبت نوبت من شد.
حالا نمیدونم چی باید بگم فقط تنها کاری که می تونم بکنم انه که قلمم رو بزارو روی کاغذ تا اونم مثل من خودش تخلیه کنه.
هنگام نوشتن این کلمات احساس می کنم که سرتاسر وجودم زندان تاریک و سردودورافتادهای است که از خاطره ای که برایم پیش آمده روحم سرگردان می باشد عزیزم تو خود بنگر تا بفهمی ...
ببین که قلبم چگونه در برابر دیدگانت پرپر می زندپس باز آی تا مرگ قلبم را به لبخند پیروزمندانه ای تبدیل کنی.
منی که هیچ وقت عشق را جدی نگرفتم وقتی تو را دیدم احساسی به من دست داد که فهمیدم دوست داشتن است ولی آیا این بار می توان این دوست داشتن را عشق نامید؟
وقتی می بینمت از شادی لبریز می شوم حال دیگر دیدن تو آرزویم شده است.در این دنیای پهناور چرا دل به عشق تو سپردم آیا حکمتی وجود دارد؟
بودنت زندگیم شده و نبودنت مرگم وجود تو را مکمل خود می دانم و می پندارم با عشق تو از زندگی سیراب خواهم گشت بی تو زندگی زیبا نیست .
بی تو بودن برایمهمانند روز بدون خورشید و شب بدون مهتاب است.نمی دانی چه زمستان سخت و ملال آوری در قلبم حکومت می کند نمی دانی چقدر احساس سردی و بیهودگی می نمایم.
ای کاش حداقل این قدرت را داشتم که به تو بگویم احساسم را وبگویم که نمی دانم چرا تا به حال کسی را ایگونه دوست نداشتم ولی تو را دوست دارم.
هیچگاه فکر نمی کردم چنین موجود ضعیفی باشم.ترس از اینکه مبادا تو در اندیشه کسی دیگر باشی وبا زبان باز کردن من همین دوستی کم رنگ تر شود و حتی نتوانم در ذهنم تو را داشته باشم.
چون الان حداقل در افکارم تو را طوری طراحی می کنم که دوست دارم و با آن طرح نیززندگی می کنم .
پس بگذار دوست داشتن من همینگونه برای خودم بماند و تو هم برای خود زندگی کنی . شاید من واقعا" باید این محکومیت را بگذرانم...
عاشقم عاشق رویت گر نمی دانی بدان
سوختم در آرزویت گر نمی دانی بدان
کنم هر شب دعائی کز دلم بیرون رود مهرت
ولی هر بار می گویم الهی بی اثر باشد
( غریبه )
از روزی که تو را دیدم مواظب بودم که اسیر دام محبت تو نباشم با تمام این وجود وقتی خوب فکر می کنممی فهمم که نه تنها قلبم بلکه تمام جسم و جانم اسیر تو و محبت توست . نمی دانم تقسیر کیست ولی هر وقت میخواهم سخنی بر زبان آورم و یا کاری را انجام دهم نام و یاد تو آغاز کننده آن است آری...
تو نیلوفر زندگیم شدی خواهش می کنم قلبم را به من باز گردان . نگذار در حسی که تا به حال تجربه نکردم سر در گم بمانم.
حسی که تمامی وجودم را به جوششی وا می دارد نمی دانم باید به آن چه بگویم.
از جدائی ها سخت می تر سم از اینکه باز گشتی نباشد ترس از بی وفائی همه روز و شب افکارم را از هم می درد اما همیشه با این امید خود را قانع می کنم که تنها توئی که میتوانی روح زندگی را دوباره در من زنده کنی برایم اینده ای بسازی که همیشه در رویاها بازیچه افکارم بود اما...
روزگاری سرزمین روح من هموار بود
دور تا دور دلم تا آسمان دیوار بود
آن طرف احساس بود واین طرف دلواپسی
در جواب عشق حرف آخرم انکار بود ( غریبه )
باریدن تو مرهمی است بر درد های سینه ام و ترنم اشکهای
تو روح خسته ام را می زداید ، کاش من هم می توانستم همانند تو
اشک بریزم .اگر بدانی چقدر خسته و فرسوده ام ، دلم گرفته
و غمگین است ، احساس میکنم سراسر وجودم زندان تاریک
و دور افتاده ای است ، وجودم برای دیگران هیچ ارزشی ندارد
÷نجره های بسته اتاق تنهایی ام را با تمام قوا فریاد می زنند
خسته از همه ، دلتنگ از دنیای بی خط وخال ،
دستانم میلرزد ، اشک در چشمانم حلقه رده ، قلبم محزون است
غم در سینه ام بیداد میکند خودم را به دست سرنوشت سپرده ام،
سرنوشتی که پایانش را از همکنون می بینم.
.:< تنها >:.

